مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

133

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

از چپ و راست بايستادند . و در شجاعت غريب حديث ميكردند و مىگفتند : پاك است آن خدائى كه چندين شجاعت درين خردسالى بر وى عطا فرموده . و ايشان درين گفتگو بودند كه ناگاه از منظرهاى قصر ، گردى ديدند كه بسوى شهر همىآيد . ملك بانگ برزد و گفت : خبر اين گرد بياوريد . سوارى بسوى گرد بشتابيد و ازو آگاه گشته ، بازگشت و گفت : اى ملك ، در زير گرد ، يكصد تن سوارانند كه امير ايشان سهيم الليل نام دارد . چون غريب اين سخن بشنيد ، گفت : اى ملك ، او برادر منست . درحال ، غريب سوار گشته ، صد سوار از بنى قحطان و هزار سوار از دليران عجم با او رفتند تا بسهيم الليل رسيدند . آنگاه هردو پياده گشته ، يكديگر را در آغوش كشيدند . پس از آن سوار گشتند . غريب گفت : اى برادر ، پيوندان خود را در قلعهء صاص بن عاد و نزهتگاه وادى ازهار رسانيدى يا نه ؟ سهيم الليل گفت : اى برادر ، آن سگ غدار يعنى مرداس چون شنيد كه تو قلعهء غول كوهى را مالك شدى ، بملالتش بيفزود و از بيم آن‌كه تو دختر او مهديه را بگيرى ، پيوندان و نزديكان خود را برداشته ، قصد سرزمين عراق كرد و از ملك عجيب حمايت جست . و همىخواهد كه دختر خود ، مهديه را بملك عجيب تزويج كند . چون غريب سخن سهيم الليل را بشنيد ، نزديك شد كه از غايت غضب ، روانش از تن برود . آنگاه گفت : بابراهيم خليل سوگند كه به زودى سوى عراق شوم و در آنجا جنگها برپا كنم . پس داخل شهر گشته ، با برادر خود بقصر ملك درآمدند . ملك از بهر غريب برپاى خاست . پس از آن غريب ، ملك را از ماجرى آگاه كرد و از ملك اجازت خواسته ، كوچ نمود و همىرفت تا بقلعه صاص بن شداد بن عاد برسيد . غول كوهى با فرزندان خود بملاقات غريب بيرون آمدند و پياده شدند و قدم‌هاى غريب ببوسيدند . غريب ، ماجرى بغول كوهى حكايت كرد . سعدان غول گفت : اى خواجه ، تو در قلعه بنشين تا من با فرزندان خود بسوى عراق شوم و آنجا را ويران كنم و همه لشگريان را دستگير كرده ، به پيش تو آرم . غريب گفت : اى سعدان ، همه باهم روان شويم . پس